وواااااااااااااااااااااای مرسی عزیزان
اگه میدونستم با دعای شما به این زودی مشکلم حل میشه زودتر آپ میکردم
مرسی بچه ها
همتونو دوست دارم
وقتی تو نیستی همه نیستن نه که نیستن هستن ولی مثل تو نیستن
وواااااااااااااااااااااای مرسی عزیزان
اگه میدونستم با دعای شما به این زودی مشکلم حل میشه زودتر آپ میکردم
مرسی بچه ها
همتونو دوست دارم
ببخشین بچه ها چاکر همه دوستای گلمم هستم
دوستون دارم
لیلی نام تمام دختران زمین است...
خدا مشتي خاک را برگرفت مي خواست ليلي را بسازد
از خود در او دميد ...
و ليلي پيش از انکه با خبر شود ، عاشق شد
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد
ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است
و هر که خدا در او بدمد ، عاشق مي شود
ليلي نام تمام دختران زمين
است؛
نام ديگر انسان
خدا گفت: به دنيايتان مي اورم تا عاشق شويد
ازمونتان تنها همين است: عشق ،
و هر که عاشق تر امد ، نزديکتر است
پس نزديکتر اييد، نزديکتر
عشق ، کمند من است
کمندي که شما را پيش من مي اورد کمندم را بگيريد
و ليلي کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است ، گفتگو با من
با من گفتگو کنيد
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا
داد ،
ليلي هم صحبت خدا شد
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند!
لیلی زیر درخت انار...
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.
گل داد سرخِ سرخ .
گل ها انار شد داغ داغ
هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها
عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا
گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
لیلی تشنه تر شد...
ليلي گفت:
امانتي ات زيادي داغ است زيادي تند است
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد ،
امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت:
خاکسترت را دوست دارم ،
خاکسترت را پس مي گيرم
ليلي گفت:
کاش مادر مي شدم ،
مجنون بچه اش را بغل مي کرد
خدا گفت:
مادري بهانه عشق است ،
بهانه سوختن ،
تو بي بهانه عاشقي ،
تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت:
دلم زندگي مي خواهد ،
ساده،
بي تاب ،
بي تب...
خدا گفت:
اما من تب و تابم ،
بي من مي ميري...
ليلي گفت:
پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ،
مرگ من ،
مرگ مجنون ،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت:
پايان قصه ات اشک است
اشک درياست ،
دريا تشنگي است
و من تشنگي ام ،
تشنگي و اب ،
پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد ليلي تشنه تر شد خدا خنديد...
لیلی رفتن است...
خدا گفت:
ليلي يک ماجراست ،
ماجرايي اکنده از من ؛
ماجرايي که بايد بسازيش...
شيطان گفت:
تنها يک اتفاق است ، بنشين تا بيفتد...
انان که حرف شيطان را باور کردند ،
نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد
مجنون اما بلند شد ،
رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت:
ليلي درد است ،
درد زادني نو
تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت:
اسودگيست ،
خياليست خوش
خدا گفت:
ليلي ، رفتن است عبور است و رد شدن
شيطان گفت:
ماندن است فرو رفتن در خود
خدا گفت:
ليلي جستجوست
ليلي نرسيدن است
و بخشيدن...
شيطان گفت:
خواستن است ،
گرفتن و تملک
خدا گفت:
ليلي سخت است،
دير است ،
و دور از دست...
شيطان گفت:
ساده است ،
همين جايي و دم دست
و دنيا پر شد از لیلی
ليلي هاي زود ليلي هاي ساده و اينجايي
ليلي هاي نزديک لحظه اي
خدا گفت:
ليلي زندگيست ،
زيستني از نوعي ديگر...
ليلي جاودانگي شد
و شيطان ديگر نبود
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد
و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد ....
شیطان از انتشار لیلی میترسد...
خدا به شيطان گفت:
ليلي را سجده کن ،
شيطان غرور داشت ،
سجده نکرد...
گفت:
من
از اتشم و ليلي گِل است
خدا گفت:
سجده کن ،
زيرا که من چنين مي خواهم
شيطان سجده نکرد سرکشي کرد و رانده شد ،
و کينه ليلي را به دل گرفت
شيطان قسم خورد که ليلي را بي ابرو کند
و تا واپسين روز حيات ، فرصت خواست
خدا مهلتش داد...
اما گفت:
نمي تواني ، هرگز نمي تواني
ليلي دُردانه ي من است
قلبش چراغ من است
و دستش در دست من
گمراهي اش را نمي تواني ، حتي تا واپسين روز حيات
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند
عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است
او بد نامي ليلي را مي خواهد
بهانه ي بودنش تنها همين است
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد
نام ليلي ، رنج شيطان است
شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد....
ليلي گفت:
موهايم مشکي ست ،
مثل شب ،
حلقه حلقه و مواج ،
دلت توي حلقه هاي موي من است
نمي خواهي دلت را ازاد کني؟
نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي اشفته بيد
و گفت:
نه نمي خواهم ،
گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم ،
دلم را هم...
ليلي گفت:
چشمهايم جام شيشه اي عسل است ،
شيرين...
نمي خواهي عکس ات را توي جام
عسل ببيني؟
شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست
و گفت:
هزار سال است عکسم ته جام شوکران است
تلخ ، تلخي مجنون را تاب مي اوري؟
ليلي گفت:
لبخندم خرماي رسيده نخلستان است
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند
نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت
و گفت:
من خار را دوستتر دارم
يلي گفت:
دستهايم پل است
پلي که مرا به تو مي رساند
بيا و از اين پل بگذر
مجنون گفت:
اما من از اين پل گذشته ام ...
انکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد
ليلي گفت:
قلبم اسب سرکش عربيست
بي سوار و بي افسار عنانش را خدا بريده
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت ...
ليلي که نگاه کرد ،
مجنون ديگر نبود ،
تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن
ليلي دست بر سينه اش گذاشت ،
صداي تاختن مي امد
اسب سرکش اما در سينه ليلي نبود!
لیلی پروانه ی خدا...
شمع بود ، اما کوچک بود
نور هم داشت اما کم بود
شمعي که کوچک بود و کم ،
براي سوختن پروانه بس بود
مردم گفتند:
شمع عشق است
و پروانه عاشق
و زمين پر از شمع و پروانه شد
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند
خدا گفت:
شمعي بايد دور
،
شمعي که نسوزد ،
شمعي که بماند
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد ،
عاشق نيست
شب بود ،
خدا شمع روشن کرد
شمع خدا ماه بود شمع خدا دور بود
شمع خدا پروانه مي خواست
ليلي ، پروانه اش شد
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد ،
زيرا شمع ها ، زيادي نزديکند
بال ليلي هرگز نمي سوزد
ليلي پروانه شمع خداست
شمع خدا ماه است ماه روشن است ،
اما نمي سوزاند
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد
لیلی نام دیگر ازادی...
دنيا که شروع شد زنجير نداشت ،
خدا دنياي بي زنجير افريد
ادم بود که زنجير را ساخت ،
شيطان کمکمش کرد.
دل ، زنجير شد
دنيا پر از زنجير شد
و ادم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست
نام دنياي بي زنجير اما بهشت است
امتحان ادم همين جا بود
دستهاي شيطان از زنجير پر بود
خدا گفت:
زنجيرهايتان را پاره کنيد
شايد نام زنجير شما عشق است
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد
نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه ديوانه بود
و نه زنجيري
اين نام را شيطان بر او گذاشت
شيطان ادم را در زنجير مي خواست
ليلي ، مجنون را بي زنجير مي خواست
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند
ليلي زنجير نبود ليلي نمي خواست زنجير باشد
ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر ازادي است
لیلی چشم
به راه است ...
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.
اما ماند.
چشم به راه و منتظر.
هزارسال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.
مجنون نیامد.
مجنون نیامدنی ست.
خدا از پس هزار سال لیلی را نگریست.
چراغانی
دلش را.
چشم به راهیش را.
خدا ثانیه ها را می شمرد.
صبوری لیلی را.
عشق درخت بود.
ریشه
می خواست.
صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد.
هزار شاخه.
هزاران برگ.
ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد.
مردم خنکی اش را
فهمیدند.
مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.
درخت
لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید.
مجنون هرگز نمی
آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست.
زیرا که درخت ریشه می خواهد.
آهای آهای دامبولو دیمبول راه بندازین آخه عیده
![]()

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو...
از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو...
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست...
ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست...
منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا...
بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا...
به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا...
بغلم کن تا نمیرم بی تو، تو دستای سرما...
مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه...
حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه...
بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم...
سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم...
جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی ندیده...

همه ما با اراده به دنیا می آییم،با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت می میریم.این است مفهوم زندگی
کردن؛پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد
افسوس...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم؛آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد برای
آنچه از دست رفته آه می کشیم

هيچ کس اونو نمی ديد
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همیشه دلیل دوست داشتنت را می خواستی؟
ولی من دلیلی نداشتم!
دلی داشتم ساده و بی ریا اما
عاشق؛
که بی شمار دوستت داشت.
پس به جرم این دوست داشتن؛
دلم را آزردی،
گریاندی و
شکستی...
و من به حرمت عشق آنرا
بی منت به تو بخشیدم و
بی هراس به زیر پایت انداختم.
راستی دلم را دیدی؟

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهام سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
خودش منظورم را می فهمد...به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...